یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
یک دختر بود اسمش سنا بود. او یک گُل داشت. اسم گل او، طلا بود.
یک روز صبح سنا وقتی از خواب بیدار شد، دید که توی گلدان پر از طلا بود. او خیلی تعجب کرد و خیلی خوشحال شد.
کپی رایت © 1405 پیام اصلاح . تمام حقوق وب سایت محفوظ است . طراحی و توسعه توسط NamooDev